X
تبلیغات
شـور شـیـریـن

شـور شـیـریـن


شور شیرین حکایت شور شیرینی است که در دل دارم.



+ نوشتۀ جمعه 1391/10/08 ساعت 20    | 

شما دیگر چرا آقای رئیس؟! شما که خودتان انقلابی بوده‌اید، شما که به چشم خود دیده‌اید آنگاه که نیروی امنیت پهلوی چشم دیدن عمامه و منبر نداشت، تنها لبوفروش‌ها و راننده‌ها پشتتان درآمدند، گلویشان را با فریاد دریدند و سیلی بر گوش آن نامردمان نواختند. شاید یادتان رفته مشقت‌های سفرتان به تویسرکان را در آن ایام. فکر نمی‌کنم، در روزهایی که به بهمن پیروزی منتهی شد، رئیس دانشگاهی هم لبانش را به دادن شعاری جنبانده باشد یا پای منبر آخوندی انقلابی نشسته باشد. زشت است، حال که خرتان از پل گذشته، برای گذر گاری لبوفروش‌ها و تاکسی‌ها از پل عوارض بگذارید و رؤسای دانشگاه‌ها را که در این روزگار به دریایی می‌مانند که جهل در آن موج می‌زند ـ دانشگاه‌ها را می‌گویم نه رئیسانشان را ـ از پرداخت آن معاف کنید ـ رئیسان را می‌گویم نه دانشگاه‌هایشان را ـ. می‌دانم؛ دانشگاه دیگر آن دانشگاه نیست، انقلاب فرهنگی لاشۀ بی‌جان دانشگاه طاغوتی را به سرانگشت دستان در دستکشش گرفت و در قوطی رنگ انقلاب فروکرد که مدتی در آن بخوابد تا شاید رنگ فساد ببازد و رنگ صلاح برگیرد، اما ـ مستحضرید که ـ نجس‌العین جز به استحاله طاهر نمی‌شود. هنوز دانش دانشگاهی ما دانش سکولار است، گرچه از قماش دین برقعی ساخته و بر چهره انداخته است. به خدا قهرش می‌گیرد خدا! مردم سالارند، چه باسوادشان و چه بی‌سوادشان، چه مسلمانشان و چه گبرشان، چه سرهنگشان و چه حقوقدانشان، چه لبوفروششان و چه رئیس دانشگاهشان. اینکه بیایید مردم را به دو دستۀ باشعور و بی‌شعور تقسیم کنید، زنبیل‌های کالا را از عده‌ای دریغ کنید و جواز ارائۀ نظر را از برخی بگیرید، هر نامی که بر آن بنهید نام مردم‌سالاری دینی را نمی‌شود بر آن گذاشت. راستی، شما که از پوپولیسم و اقتصاد گداپرورانه بیزار بودید، چه شده که مردم را در این روزهای قندیل‌بسته به صف کشانده‌اید تا سبدی پر از صدقه‌های اقتصادی به آنها بدهید؟! برای تقسیم قسط اول صدقاتی که از صندوق به یغمارفتۀ سر کوچۀ انرژی هسته‌ای به چنگ آورده‌اید راه‌های نوتری هم بود. ردای دیپلماسی صدقه‌ای را خودتان نشستید و با کاترین و جان بریدید و دوختید، ولی ملت از پوشیدن زره اقتصاد صدقه‌ای در سال حماسۀ اقتصادی ابا دارد. شاهد صدق ادعایم بازار پیامک‌هایی باشد که این روزها به داغی گراییده. داعیۀ نقدپذیری را بشنویم یا دشنام‌هایتان به سلیقه‌های دیگر را؟! ما هم خواهان اندیشۀ آزادیم، ولی آزادی اندیشه را به این معنا که قبالۀ تریبون‌ها را به نام تفکر غربی بزنند و تدبیر بومی را کم‌سوادی بنامند نمی‌خواهیم. ما تدبیر میهنی می‌خواهیم و امید وطنی، نه عرضۀ اندیشه‌های شوم غربی را با رخساری برافروخته از بزک. 

+ نوشتۀ سه شنبه 1392/11/15 ساعت 23    | 

خبر سراسری از زاییدن خاله‌شادونه در یکی از بیمارستان‌های خصوصی تهران می‌گوید. او از دردی نُه‌ماهه فارغ شده که برای آمدن دخترش تحمّل کرده و اکنون دخترش را در آغوش دارد؛ مبارکش باد. زمستان سال 1374، چشم‌به‌راهیِ مادر اصغر کربلایی هم ـ که پسرش را، سال 1365، در شلمچه (کربلای 5) گم کرده بود ـ پایان یافت و او از دردی نُه‌ساله فارغ شد. دلش با چندتکّه استخوان خوش بود که باید در گلزار شهدای قم، کمی آن‌سوتر از مزار مهدی زین‌الدّین، به خاک می‌سپرد. کاش آن روز هم دل خبرنگاری می‌تپید. گویندۀ اخبار، در خبری دیگر، از زلزله‌ای چندریشتری می‌گوید که مردم کیش را به خیابان کشانده. سال 1388، گسل‌های فتنه بارها دل شکستۀ مادر اصغر را لرزاند؛ امّا صداوسیما از این زلزله‌ها خبری نداشت.

+ نوشتۀ جمعه 1392/10/20 ساعت 22    | 

با اتوبوس راهی کرمانشاه بودم. مردی همراه فرزند خردسالش آمد و در کنارم نشست. هم‌صحبت که شدیم، پخته و روزگارآزموده یافتمش. می‌گفت به عتبه‌بوسی شاه خراسان رفته و اینکه اگر خدا توفیقش دهد، قصد دارد هر ساله پای در این ره نهد. با پسرش ـ که رضا صدایش می‌زد ـ چنان صحبت می‌کرد که گویی پیشکار اوست.

در منزلی، به گاه نماز، دیدمش که به رسم اهل سنّت نماز گزارد. نزدش رفتم و گفتم: «مگر تو سنّی هستی؟» گفت: «آری». گفتم: «پس ارادتت به غریب طوس از چه روست؟!» گفت: «قصّه‌ای دارد؛ سوار که شویم، برایت می‌گویم.»

چند لحظه گذشت، سوار شدم و اندکی بعد به همراه پسرش آمد و در کنارم بازنشست. گفتمش: «منتظر شنیدنم؛ راز ارادتت به امام رئوف را با من بگو.» گفت: «اهل نوسودم. این پسرکم به سرطان خون مبتلا گشت. پزشکان از بهبودی‌اش ناامید شدند و سفارش کردند، برای اعزام به دیار فرنگ و تأمین هزینه‌های درمانش، به دفتر سازمان ملل متحّد در سلیمانیّه متوسّل شوم؛ امّا من، به رهنمود دلم، به راه کوی رضا آمدم. هنگام بازگشت از آن‌جا نشانی از درد و بیماری در «کارو»ی کوچکم نمانده بود. پزشکان با دیدنش انگشت حیرت به لب نهادند. این‌گونه شد که کارو جان و نام از رضا گرفت و رضا دل از من.»

سَلامٌ عَلَى آلِ طه و يس، سَلامٌ عَلَى آلِ خَيْرِ النَّبِيِّينَ، سَلامٌ عَلَى رَوْضَةٍ حَلَّ فِيهَا، إِمَامٌ يُبَاهِي بِه الْمُلْكُ والدِّينُ.

+ نوشتۀ پنجشنبه 1392/10/19 ساعت 22    | 

پس از عمل جرّاحی و مراقبت‌های پس از عمل، اصغر بهبودی‌اش را بازیافت و پزشکان اجازۀ ترخیص دادند. پدر پیشاپیش مادری که اصغر را بغل کرده بود، عزم بازگشتن به قم کردند. مادر نگران سرماخوردن اصغر بود.

در بین راه، دست‌فروشی بساط پهن کرده بود و به خیال حاج غلام‌رضا و مادر اصغر کلاه بچه‌گانه می‌فروخت. حاج غلام‌رضا نزد آن دست‌فروش رفت و از قیمت آنچه بر بساطش بود سؤال کرد. سپس یکی از آن‌ها را برداشت تا به آن نگاهی بیندازد. در نظرش دو کلاه متصّل به هم آمد. از فروشنده پرسید: «این کلاه‌ها را تکی نمی‌فروشی؟» فروشنده، از روی تمسخر، لبخندی زد و گفت: «فکر کنم نمی‌دانی این‌ها چیست؟ برو، خدا روزی‌ات را جای دیگر بدهد پدرجان!» حاج غلام‌رضا از رفتار مرد فروشنده متعجّب شد، نزد همسرش آمد و گفت: «کلاه‌هایش را جفت می‌فروشد، راضی نمی‌شود یکی از آن‌ها را بردارم.» مادر هم در جوابش گفت: «نمی‌خواهد بخری. پارچه‌ای در میان بقچۀ لباس‌های اصغر دارم؛ همان را بر سرش می‌بندم.»

حاج غلام‌رضا می‌گوید: «آن خاطره را در یاد داشتم تا این‌که مدّت‌ها پس از آن فهمیدم حق با آن فروشنده بوده است. آنچه ما کلاه بچه‌گانه‌اش پنداشته بودیم کلاه نبود؛ لباس زیر زنانه بود!»

+ نوشتۀ سه شنبه 1392/10/17 ساعت 8    | 

پیشرفت سازۀ وادادگی در برابر غربیان مستلزم نهادینه‌کردن خرده‌فرهنگی به نام «تحریم‌هراسی» است. تحریم‌هراسی قطعه‌ای از پازل کدخداپنداری دولت یانکی‌هاست. این فرهنگ محقّق نمی‎‌شود مگر با کم‌رنگ‌کردن فرهنگ انقلاب اسلامی و مقاومت در راه آن. در باور هراسیدگان از تحریم، سراشیبی هم که باشد باید دندۀ این قطار را سنگین نگه‌داشت. باید کاری کرد که تحریم سفرۀ مردم را تنگ‌تر کند، شاید تأثیر گفته‌های برخی خام‌اندیشان که تحریم‌ها را عقیم شمرده بودند کاسته شود. تا باور تودۀ مردم دربارۀ مذاکره با غرب و ضرورت آن تصحیح نشود، گفت‌و‌گو کارساز نیست و راه به جایی نمی‌برد. به باور این عدّه، باید به جایی برسیم که مردم از حاکمیّت بخواهند دانشجویانی را که از دیوار لانۀ شیطان بالا رفتند به دادگاه بکشد و بازخواست کند. نباید گرفتار توهّم شویم؛ مگر ما حریف امریکا می‌شویم؟! امریکایی که با یک بمبش می‌تواند نظام دفاعی ما را به هم بریزد از ما می‌ترسد؟! سازمان نوپای نظامی و خزانۀ خالی در برابر بزرگ‌ترین قدرت نظامی و اقتصادی جهان به چشم نمی‌آید؛ ماییم که باید از امریکا بترسیم. لازم است که سرمایه‌هایمان را بر هم نهیم تا گوشه‌ای از سبیل این دولت را چرب کنیم!

اگر تاریخ خوانده باشی و محملی برای این ادبیات سیاسی بجویی، در نزدیک‌ترین گام، به دهۀ نخستین پس از پیروزی انقلاب می‌روی. ما جنگ سخت هشت‌ساله ـ و به تعبیر صحیح‌تر ده‌ساله ـ را از یاد نمی‌بریم و فراموش نمی‌کنیم زمزمه‌های چند تن که هراس از صدام و جنگنده‌هایش وادارشان کرده بود ـ بر خلاف رأی امام (رحمه‌الله) ـ سنگ هواخواهی ملّت و مذاکره برای پایان جنگ را بر سینه بزنند. جالب اینکه نام محفلشان را «مجمع عقلا» نهاده بودند و عقل را در انحصار خود می‌دانستند! به هر دری می‌زدند تا شاید این جام زهر را شیرین‌تر کنند و امام (رحمه‌الله) را به نوشیدنش وادار. من نمی‌گویم، قافله‌سالارشان، شیخ اکبر رفسنجانی، می‌گوید: «امام (رحمه‌الله) آن‌ها را سر جایشان نشاند.». امروز نیز همانان بر صدر امور نشسته و دم از اعتدال می‌زنند. اگر نیک بنگری، اذعان می‌کنی که ادّعاهایشان باز از همان سنخ است. آن روز هراسیدۀ از جدال سخت بودند و امروز از جدال نرم و تحریم اقتصادی هراسیده‌اند. به شمارۀ عِدّه و عُدّۀ دشمن نشسته‌اند و از سرمایۀ انقلاب و ملّت غافل مانده‌اند. این مطلب را که درک کنی، پشت‌پردۀ مواضع دولت بر تو روشن می‌شود. برای نمونه، به دو مورد از این موضع‌گیری‌ها ـ که در نوشتن آن داعیۀ نقدپذیری دولت اعتدال را مدّ نظر داشته‌ام ـ اشاره می‌کنم:

1. گور بابای ماجد الماجد! به ما چه که مرده است؟! مگر دکتر ظریف بی‌کار است که برای مردن اراذل و اوباش و هفت‌تیرکش‌های منطقه گلو تر کند؟! هزار کار دارد. با امضای توافق‌نامۀ پیروزمند ژنو برای چهار سالش خدمت تراشیده است! این روزها هم که مادرش از دنیا رفته، دل و دماغ کارکردن ندارد، هنر کند فیسبوکش را به‌روز می‌کند که وظیفۀ دیپلماتیکش در فضای مجازی بر زمین نماند. در ضمن، از کجا معلوم که مرگ یارو مشکوک است؟! شاید به مرگ طبیعی مرده است. دورۀ عربده‌کشی گذشته است؛ باید جهان را به صلح بخوانیم، نه اینکه در آتش اختلاف بدمیم.

2. می‌دانی که دولت اعتدال باورمند به مبارزه با مفاسد اقتصادی است. این دولت مانند برخی دول سابق نیست که سه‌هزارمیلیارد بالا بکشند، لیوانی شیرکاکائو بر آن بنوشند و بی‌خیال ماجرا شوند. ما در این باره با مردم عهد بسته‌ایم. از سوی دیگر، دنیا حساب و کتاب دارد؛ دورزدن قطعنامه‌های شورای امنیت و تحریم‌های دولت فخیم امریکای جهان‌خوار! و منویات رئیس‌جمهور بی‌شعورِ سرشار از هوش و ادبش! بازی با دُم شیر است. (تا اینجای کلام طبق مبنایی بود که بنده عرض کردم؛ امّا چایچی ـ چای کیلویی چند است؟! قهوه‌چی ـ ساختمان پاستور حرف‌های دیگری هم دارد: آتش تحریم گُر گرفته و بوی دنده‌کباب است که مشام را می‌نوازد. چرا بابک زنجانی این دنده‌های لذیذ را به دندان بکشد؟ مگر نمی‌دانی که دستش در دست بیگانگان لامذهب است؟ درست است که برخی از دوستان ما با قرار وثیقه آزادند، ولی فرزند یک انقلابی! از این آخور بخورد بهتر است یا پسر سوسول یک رانندۀ اتوبوس که سورینتش اسباب عشوه‌گری زنان را می‌پراکند.)

***

اینان عقلا هستند و ما را عاقل به شمار نمی‌آورند. مشامشان پر از بوی قورمه‌سبزی است، حتّی از کلۀ ما هم بویش را می‌شنوند! و مشام ما پر از بوی باروت است. ـ شاید دلیلش آن است که به گاه ترکش‌خوردن پدران ما، آن‌ها سر در دیگ قورمۀ مادرانشان داشتنه‌اند ـ به باور ما، جنگ جنگ است، چه سخت باشد و چه نرم. سینه‌ات را اگر سپر نکنی، مرامت نشانه می‌رود. باید هراس از دل بروبی و دل از جان بشویی. چگونه با هم کنار آییم؟! ما همچنان در پی محو اسراییلیم و اینان اسرائیل را پسر کدخدای جهان می‌دانند و از شعارهای ما لب‌هایشان را می‌گزند. تعریفمان از انقلاب اسلامی و حوزه‌های فرهنگ و سیاست و اقتصاد یکسان نیست. ما انقلاب اسلامی را در قالب نظریه‌های فرهنگی، سیاسی و اقتصادی رایج تعریف‌پذیر نمی‌دانیم و آنان توسعۀ فرهنگ و سیاست و اقتصاد این دیار را در نظرگاه غربیان می‌جویند.

+ نوشتۀ یکشنبه 1392/10/15 ساعت 23    | 

عجب غباری برخاسته از این میدان! چشم چشم را نمی‌بیند. سخت است به بیراهه نرفتن. جماعتی هوسران رشتۀ آرزویشان را به ناف مردکی جاه‌طلب بسته‌اند و او سوار بر مرکبی ـ نه از نژاد اسب ایرانی ـ همچنان رَجَزخوان است. نام این میدان فتنه است و اینان فتنه‌گرانند.

کسی نیست بگوید مگس را چه به جولان در عرصۀ سیمرغ؟ این مرد خدا که در برابرش تیغ از نیام کشیده‌اید شاه جهان را مات کرده؛ شما که در شماره هم نمی‌آیید ای برندگان قطعی! کاش راز استواری دلش را می‌دانستید. او باغبان گلزاری است که سیصدهزار لاله دارد. دل شما به چه خوش است؟ به باروی لرزان تقلّب؟ نکند خودتان هم باور کرده‌اید این حرف مفت را؟ با این حرف، بهارتان نمی‌آید که هیچ، یک خار هم بر سر دیوار خیالتان نمی‌روید.

چقدر حالم بد می‌شود از دیدن این جماعت توهّم‌زده و شعارهایشان. انقلاب مرد می‌خواهد. شما را چه به انقلاب؟ فکر کرده‌اید با توبره‌ای که از خوان سیاست این خانه برگرفته‌اید ره به جایی می‌برید؟ به خطا رفته‌اید؛ نام‌آوران این دیار تنها سیاست‌پیشگان رنگ‌باخته نیستند. کوتاهی از شما نیست؛ شعورتان نارساست. آن‌روزها که در گوش بچه‌های این دیار کاتیوشا آواز عشق می‌خواند، شما نیوشای ناز معشوقه‌هایتان بودید. سخت است فهم معنای والفجرها برایتان. ببینیم آتش کاتیوشا تیزتر است یا عشق نیوشا!

نُه دی سیلی ملّت بود بر گوش شما. بستن راه بر کاروان عزای حسین (علیه‌السّلام) سیلی دیگری دارد و عباس (علیه‌السّلام) هنوز قهرش را در دل نهفته است.

+ نوشتۀ یکشنبه 1392/10/08 ساعت 9    | 

خطّ من خوب نیست. می‌خواهم از نوشته‌های سرخ تو سرمشق برگیرم، شاید نوشته‌ام رنگ تو به خود گیرد. تو خوش‌نویس بودی و چه زیبا نوشتی راز دلداگی‌ات را به مرام حسین بن علی (علیهماالسّلام) بر پهن‌دشت «شلمچه». کمکم کن هم‌خطّ تو شوم، خطّ شهدا. همان خط که ایستگاه اوّلش شلمچه است. من جا مانده‌ام. دیگر به قطار نمی‌رسم. فقط یادت باشد به جلودار بگویی نامم را از سیاهۀ کاروان پاک نکند. گه‌گاهی، در میان روضه‌اش، «يا لَيتَني کُنتُ مَعَک» گفته‌ام.

+ نوشتۀ جمعه 1392/10/06 ساعت 20    | 

چنان‌که در کتاب حکیم آمده: «وَ لَقَدْ بَعَثْنا في‏ كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوت»[1]‏، آرمان رسولان الهی راهنمایی بشر به مسیر تعبّد خداوند یکتا و رهایی از حاکمیّت طاغوت‌هاست. ازاین‌رو، انبیا و اولیای راستین سرمایه‌های زندگی مادی خود را در مبارزه با طواغیت و در ترسیم برنامۀ بندگی صرف نموده‌اند. بر پایۀ آموزه‌های مکتبی، در روزگار غیبت ولیّ، ایفای این نقش بر دوش فقیهان آشنا به فرهنگ دینی و آگاه از حوادث زمانه است. به گواهی تاریخ، علمای دین ـ که پرچم‌داری و قافله‌سالاری این سیر الهی را بر عهدۀ خود دارند ـ در هر عصر و مصری این رسالت را به نیکی انجام داده، تکلیف از عهدۀ خود برداشته و عذری برای امّت بر جای ننهاده‌اند. انقلاب اسلامی به رهبری پیرِ جمارانی این ملّت، امام خمینی (رحمه‌الله)، پرتوی از این فرهنگ طاغوت‌ستیز و ظلم‌ناپذیر است که تحقّق موحّدانه‌زیستن و تجلّی حقیقت عبودیّت را جز در سایه‌سار حکومتی مبتنی بر بنیان دین میسّر نمی‌داند. این انقلاب خط بطلانی بود  بر حاکمیّت هواها و هوس‌های نفسانی و سرمشقی بود که با قلمی از جنس رنجِ دل و خونِ جان بر دفتر مستضعفان آزادی‌خواه جهان نگاشته شد.

پیروزی انقلاب اسلامی و صدور فرهنگ انقلابی تشیّع به جای‌جای عالم، سلطه و کبریایی جائرانۀ مستکبران را به مخاطره انداخت و آنان نیز هر آنچه در نهانِ خانۀ خویش داشتند به آوردگاه رویارویی با این انقلاب آوردند تا شاید مانع افتادن نور این چراغ بر سرزمین‌های دیگر شوند. تحریک و تجهیز قومیّت‌های مختلف این مرزوبوم، تحمیل جنگ هشت‌ساله، ترور شخصیّت‌های دینی و سیاسی، فشار اقتصادی و ... نمونه‌هایی از درنده‌خویی جهان‌خواران در تقابل با انقلاب اسلامی است.

سخن بر سر مجاهدت طایفۀ روحانیان و طلّاب علوم دینی در روزگار دفاع مقدّس است. بی‌شک، نقش والای روحانیّت در این قیام مردمی انکارناشدنی است. شایسته نیست به حافظۀ تاریخ اعتماد کنیم و شرح جانبازی‌های حافظان دین و آیین را، در این برهه، ناگفته وانهیم. باید سخن رانیم و قلم برگیریم و بر صفحۀ تاریخ بنگاریم که فراخوانندگان به معرکۀ جهاد و پایمردی خود طلایه‌داران این عرصه بوده‌اند. روحانیان راستین به نوشتن رسالۀ علمیّه و صدور فتوای جهاد اکتفا نکردند؛ سینه‌های پر از آگاهی خویش را سپر بلای اسلام و انقلاب کردند و در خون سرخ خود غلطیدند تا رسالۀ عملیّۀ خویش را شب‌چراغ کوچه‌های ظلمانی تاریخ و شمع حیات انسانیّت کنند. «[آنان] ... در هنگامۀ نبرد، رشتۀ تعلّقات درس و بحث و مدرسه را بريدند و عِقال تمنيّات دنيا را از پاى حقيقت علم برگرفتند و سبكبالان به ميهمانى عرشيان رفتند و در مجمع ملكوتيان شعر حضور سروده‏اند. ... تا كشف حقيقت تفقّه به پيش تاختند و براى قوم و ملّت خود مُنذران صادقى شدند، كه بندبند حديث صداقتشان را قطرات خون و قطعات پاره‌پارۀ پيكرشان گواهى كرده است و ... از روحانيّت راستين اسلام و تشيّع جز اين انتظارى‏ نمى‏رود، كه در دعوت به حق و راه خونين مبارزه ...، خود اوّلين قرباني‌ها را بدهد و مُهر خِتام دفترش شهادت باشد. »[2]

این شهیدان بسان سند هویّت و تابلویی هستند که ره گم نشود. اینان کارکرد حقیقی روحانیّت شیعه را با نثار جان خود تفسیر کردند و جلوه‌هایی از حضور روحانیّت و پیشتازی در عرصه‌های مختلف را بر جریدۀ تاریخ ثبت نمودند.

 


[1] . نحل (16)، آیۀ 36.

[2] . صحیفۀ امام، ج21، ص273. (منشور روحانیت)

+ نوشتۀ شنبه 1392/09/30 ساعت 22    | 

پیرو گفتۀ اخیر آقای «نوبخت» پیرامون حقوق دریافتی رئیس جمهور و ادعای استادی ایشان در دانشگاه، آقای دکتر «کوچک‌زاده»، نمایندۀ محترم مجلس شورای اسلامی، در وب‌نوشت خود، سؤالی را دربارۀ دانشگاه محل تدریس و فعالیت علمی ایشان مطرح نمودند. پس از طرح این سؤال و راهنمایی برخی از مخاطبان آن وب‌نوشت، مشخّص شد که آقای رئیس جمهور عضو هیئت علمی پژوهشی معاونت پژوهش‌های فقهی و حقوقی «مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام» هستند و ادعای تدریس ایشان در دانشگاه صحت ندارد؛ این ادعا گفتاری خطا بوده که سخنگوی دولت، به دلیل ناآشنایی با فرق هیئت علمی آموزشی و هیئت علمی پژوهشی، بر زبان رانده‌اند. از سوی دیگر، بعید به نظر می‌رسد آقای «روحانی»، این روزها، فرصتی برای پژوهش داشته باشند؛ از این رو، ابهام دربارۀ حقوق دریافتی ایشان همچنان بر جای خود باقی است.

***

پس از این تذکر بجای آقای کوچک‌زاده، به رزومۀ علمی آقای رئیس جمهور، در تارنمای مرکز تحقیقات استراتژیک، مراجعه کردم. گذشته از ابهام در چگونگی تحصیل دانشگاهی ایشان در بریتانیا و هم‌زمانی این دانشجویی با نمایندگی مجلس و تصدی چند منصب سیاسی و امنیتی دیگر، آنچه برای بنده قابل تأمل بود این است که، در آن رزومه آمده است، ایشان بخشی از تحصیلات حوزوی خود را، در مقطع خارج فقه و اصول، از محضر «سید محمد محقق داماد» بهره برده‌اند. (سید محمد موسوی یزدی ـ مشهور به محقق داماد ـ از مدرسان بنام حوزه علمیه قم بوده که در سال 1347 هجری شمسی، پس از تحمل چند ماه بیماری، از دنیا رفته‌اند.)

با توجه به سال تولد آقای روحانی (1327 هجری شمسی) و اینکه ایشان در سال 1339 هجری شمسی تحصیل علوم دینی را در حوزه علمیه سمنان آغاز کرده و یک سال پس از آن، برای ادامۀ تحصیل، به قم آمده‌اند[1]، چنین برداشت می‌شود که ایشان، پیش از بیست‌سالگی، در درسی حاضر شده‌اند که علمای بزرگی همچون «شیخ مرتضی حائری یزدی»، «سید موسی شبیری زنجانی»، «شیخ عبدالله جوادی آملی»، «شیخ محمد مؤمن قمی»، «سید عبدالکریم موسوی اردبیلی» و ... از فراگیران آن بوده‌اند.

گذشته از سطح علمی دروس محقق داماد، طلاب حوزه علمیه پس از ده سال تحصیل مقدمات علوم دینی و سطوح عالی، تحصیل دروس خارج فقه و اصول را آغاز می‌کنند. آقای روحانی هنگام وفات محقق داماد سال هفتم طلبگی خود را می‌گذرانده است و ادعای شاگردی ایشان چنین می‌رساند که ایشان پیش از سال هفتم طلبگی خود دستِ‌‌کم یک سال در درس محقق داماد حضور یافته‌اند. ادعایی چنین از طلبه‌ای چنان، بیش از آنکه به حقیقت رهنمون شود، به گزاف می‌نماید.

با این حال، باز با خود گفتم گمان بد مبر! شاید آقای رئیس از نخبگان آن دورۀ حوزه بوده‌اند و دروس مقدمات و سطوح را در کمتر از ده سال گذرانده و به این میدان علمی راه یافته‌اند؛ اما نشریۀ «مهرنامه» و مصاحبه‌ای که در شمارۀ اخیر آن با آقای «سید مصطفی محقق داماد» انجام گرفته بود روایی تردیدم را تأیید کرد. ایشان در آن مصاحبه، راجع به درس والد محقق خویش، بیان داشته‌اند: «من خودم توانستم در چند ماه پایانی عمر ایشان در درس اصول ایشان (تا اول بحث مفاهیم) شرکت کنم و متأسفانه توفیق حضور در درس فقه ایشان را نداشتم.[2]» آقای سید مصطفی محقق داماد، با اینکه سه سال از آقای شیخ حسن فریدون بزرگتر هستند و فرزند آن استاد بزرگ بوده‌اند، از عدم استفاده از درس فقه ایشان تأسف می‌خورند و تنها ادعای شرکت چندماهه در درس اصول والدشان را دارند. با این تردیدها چگونه می‌توان ادعای شاگردی آقای رئیس از محقق داماد را پذیرفت؟ چنین ادعایی به این می‌ماند که طلبه‌ای کمترین مانند من که چند بار میرزا جواد تبریزی را از حرم کریمه تا منزل ایشان همراهی کرده و مسئله‌ای را با ایشان در میان گذاشته‌ام بعدها مدعی شاگردی چنین فقیه فرزانه‌ای شوم!

 

 [1] . کتاب «خاطرات دکتر حسن روحانی»، نشر مرکز اسناد انقلاب اسلامی.

 [2] . ماه‌نامۀ «مهرنامه»، ش32، آذر 1392، ص182.

+ نوشتۀ چهارشنبه 1392/09/27 ساعت 16    |